تبليغاتX
لیلی و مجنون...همون رضا و شیرین -
فقط خودم و خودت...تنهای تنها
 

لیلی  چشم به راه است


لیلی  می دانست که مجنون نیامدنی است. اما ماند.چشم به راه
و منتظر  .هزار سال.
لیلی  راه هارا  اذین بست و دلش را چراغانی کرد. مجنون نیامد. مجنون نیامدنی است.
خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست.
چراغانی دلش را.  چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود. خدا ثانیه ها را میشمرد. صبوری لیلی را.
عشق درخت بود. ریشه می خواست. صبوری لیلی  ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را اب داد.
درخت بزرگ شد. هزار شاخه هزاران برگ ستبرو تنومند.
سایه اش خنکی زمین شد مردم خنکی اش را فهمیدند. مردم
زیر  سایه درخت لیلی بالیدند.
لیلی  چشم به راه است.
درخت لیلی ریشه  می کند.
خدا درخت ریشه دار را اب می دهد.
مجنون نمی اید مجنون هرگز نمی اید.
زیرا که مجنون نیامدنی است.
زیرا که درخت ریشه  می خواهد.


ادامه  داره.........................لیلی

|+| نوشته شده توسط شیرین و رضا در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385  |
 
 
بالا