تبليغاتX
لیلی و مجنون...همون رضا و شیرین - نقاش خیال
فقط خودم و خودت...تنهای تنها
 نقاش خیال
 
شايد آنروز كه نقاش خيال
روي پيشاني
ما نقش كابوس زمان را مي ريخت
رنگ مهتاب نبود
رنگ شب بود و سكوت
كه گره هاي ترك خورده ي عشق
روي تابوت زمان نقش شدند
نتوانستم من باز كنم
چون مرا در قفس ديگري از عشق بيانداخت به دام
و تو آزاد و رها در تپش پنجره ها غرق شدي
رنگ تقصير نداشت
دست خلاق هنر مند جهان
قصه ي ما را با هم
روي يك بوم كشيد
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
چندروزي است كه تنهابه تومي انديشم
ازخودم غافلم امابه تومي انديشم
شب كه مهتاب درايينه من مي رقصد
مي نشينم به تماشابه تومي انديشم
چيستي؟خواب وخيالي؟سفري؟خاطره اي؟كه دراين خلوت شبها به تومي انديشم
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 
Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
|+| نوشته شده توسط شیرین و رضا در چهارشنبه دهم اسفند 1384  |
 
 
بالا