تبليغاتX
لیلی و مجنون...همون رضا و شیرین -
فقط خودم و خودت...تنهای تنها
 

باز تقدیم به عشقم شیرین هر چند که امروز اعصابم را خرد کرده ولی ..................

 
 
کاش تو آن درخت سبزی بودی که با گشودن پنجره و دیدن تو دلشاد می شدم...اما نه در پاییز و زمستان درختان سبز نیستند. پس شاید تو را از یاد ببرم.
کاش تو آن آسمان آبی بودی که با دیدن تو به آرامش میرسیدم...اما نه آسمان گاهی ابری و دلگیر است.پس نمی خواهم تو را دلگیر ببینم.
کاش تو آن خورشید بودی که با نور خود به روحم گرما و روشنایی می بخشیدی...اما نه کاش تو آن گل یاس سفیدی بودی که با بوییدنش لبخند بر لبانم می نشست...اما نه گل یاس روزی پرپر می شود و تنها عطرش باقی می ماند.
پس بگذار آخرین آرزوهاییم را برایت بگویم کاش تو همان اتاق فیروزه ای من بودی که همیشه در کنارت باشم و همیشه در تو محبوس باشم - آنگاه هرگز تو را فراموش نخواهم کرد و همیشه عطر گل یاس سفید تو در اتاقم خواهد پیچید.
 
 
   
 
 
رضاوشیرین
|+| نوشته شده توسط شیرین و رضا در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384  |
 
 
بالا